تبليغاتX
ورود غربی ها ممنوع! - خموشانه

 

 

به وبلاگ خموشانه خوش آمدید                                                       لطفا تا بارگذاری تمام صفحه اندکی تحمل بفرمایید و همواره شکیبا باشید                                                      استفاده از مطالب وبلاگ در صورت عدم سرقت ادبی برای اشاعه ی فرهنگ ایرانی بلامانع است                                                        کسی میتواند از سیم خاردارهای دشمن عبور کند که در سیم خاردار نفس خویش گیر نکرده باشد . شهید علی چیت سازیان                                                 قال رسول الله  (ص) :     محبت سه تن ما را به خدا نزدیک کرده است:    علی ، فاطمه و ابناهما                                           صمت و جوع و سهر و عزلت و ذكري به دوام / نا تمامان جهان را كند اين پنج تمام                                                 تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست / راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش                                         تنها بدیم این بود که بد را بد گویم و نیک را بد نگویم - م.طایر                                                                 بر چهره پر زنور مهدي صلوات ، بر جان و دل صبور مهدي صلوات / تا امر فرج شود مهيا بفرست ، بهر فرج و ظهور مهدي صلوات                                     اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

سلام بر دوستان عزیز خموشانه (اینوری و اونوری؛ ولی عاشق)

نمی دانم چقدر از خموشانه می دانید؟ نمی دانم چه وقت است به خوانندگان آن ملحق شده اید؟ و اینکه نمی دانم دقیقا چه فکری در مورد من و این وبلاگ می کنید؟ و نمی دانم مجدد سر می زنید به اینجا یا خیر!؟ هرچند از اوضاع به هم ریخته ی لاگ مشخص است که نتیجه چه می شود.

هرچه هست و بود تصمیم بر چند بعدی بودن وبلاگ با هدفی مشخص داشتیم. ولی مدتی با مشکلات راه مواجه شدم. نتوانستم آنچه حق مطلب (تا اینجای کار) بوده را با وجود دو سال از شروع ادا کنم. تصمیم داشتم سال 88 سالی متفاوت برای خموشانه باشد تا بیشتر با افکار و نگارش حقیر آشنا شوید و اینکه خیال نکنید از آنهایی هستم که مطالب این و آن را فقط کپی می کنم و دیگر هیچ! ولی خوشبختانه سرم شلوغ شد. و شایدم متاسفانه. خودتان یکی را انتخاب کنید. بگذریم! مدتی هم برای انتخابات ایران اسلامی درگیر فعالیت های فرهنگی-سیاسی در خویش و محیط مجازی بودم (جایی به غیر از اینجا). اکنون هم با گذشت حدود سه ماه از پست قبلی مشغول امتحانات دانشگاه هستم. همان امتحاناتی که بنده به شخصه هویتشان را کلا قبول ندارم و درخواستی بر تغییر نحوه ی زندگی آنها (امتحانات) و نحوه نمره دهی به آنها دارم. چیزی که معضل تمام مشکلات فارغ التحصیلان است. باز هم بگذریم! این بحث ها بماند برای بعد از امتحانات!!!

پس نتیجه ی اخلاقی ما از این تراوش هایی که خواندید چیزی نیست جز وعده ای (راست یا دروغ؟) برای نو، بهتر، جذاب و مفیدتر شدن خموشانه، البته باز هم پس از اتمام امتحانات دانشگاه!

پس لطفا مجدد به خموشانه سر بزنید و با نظرات خودمانی خود توشه ی راهمان را مهیا نمایید.

یا علی ...


+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 1:26  توسط سید مسطبا  | 


نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبیـد

چه بی نشاط بـهاری که بی رخ تو رسـید


نـشان داغ دل ماسـت لاله ای که شکفت

به سـوگواری زلـف تـو ایـن بنفشـه دمیــد


بـیا کـه خـاک رهـت لالـه زار خـواهد شــد

ز بس کـه خون دل از چشـم انتظار چکیـد

.

.

.


برداشت با شما!

همین ...


+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 18:16  توسط سید مسطبا  | 

برای حمایت از ساکنین غزه - مردم مظلوم فلسطین

این دیوارها آنقدر بلند نبودند
و این دستها آنقدر کوتاه نبودند
کنار بکش
کودکم را خوابانده ام
یا لالایی_من
یا شیهه ی تو
این توپولوفها
مرا به یاد گونه های خراشیده ی زن همسایه می اندازد
شانه هایم می لرزند.
آهنگ را عوض کنید
شالهای رنگینتان را در هوا به چرخ در آورید 
شانه هایم را بلرزانید
دستهایم را
کمرم را به تاب بیاورید
بی تابم  
اینجا غزه است
دیوارهایش حالا کوتاهند
دستهای مردمانش بلند
حیفا در گوشم می خواند!

 

 پی نوشت:

به کجا چنین شتابان
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا


سیاسی نیستم و جایی غیر از ایران را
هیچ وقت برای زیستن انتخاب نکرده ام . اما گاهی که اشکها را می بینم فکر می کنم همسایه ام نگران است . انگار مادرم اشک می ریزد و پدرم فرزندانش را به دندان میکشد. من به انسانیت فکر می کنم . چیزی کمیاب . شما سراغ دارید؟

منبع: بوته ی شمعدانی


باهاتون حرف دارم!

سلام!

مدتی ست که دیر آپ میکنم! خییییلی دیر...

حقیقتا وقت ندارم. کمتر از ۱ ماه و نیم دیگه کنور کارشناسی دارم، در نتیحه زمان کم میارم.

منو ببخشید!

شاید دفعه ی دیگر که آپ میکنم چندی از محرم را گذرانده باشیم.

التماس دعا 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 1:17  توسط سید مسطبا  | 

دلم گرفته؛ همین!

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد ... دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی ... حق شناسان را چه حال افتاد، یاران را چه شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:16  توسط سید مسطبا  | 

 

                         آسمان شب 

 

به آسمان نگاهی بنداز، به ستاره هایش که امشب میهمانیشان با شکوه تر از شب های قبل است ... دلت می خواهد تو هم به آن مهمانی بروی، کافیست که فقط دلت بخواهد و آرزو کند ... آن وقت سوار بر مرکب مهتاب می شوی و راهی آسمان... عجب سفر باشکوهی ... از آن بالا نگاهی به زمین می اندازی ... یک شب رها! رها در آسمان ... در همین حال مهتاب صدایت می کند: پیاده شو! به مقصد رسیدیم ... چشمانت را باز می کنی ... شگفت انگیز است ... اینجا دنیای دیگری است ... ستاره ها یکی یکی به تو سلام می کنند ... و تو حیرت زده، نمی توانی جواب سلامشان را بدهی ... ماه ورودت را تبریک می گوید ... آن وقت تو در دلت می گویی چه سعادتی ... در جمع عاشقان آسمان ... میهمانیشان ساده است و عجیب ... دلهاشان خدایی ... از یکی از ستاره ها می پرسی: راستی هر شب اینجا مهمانیست؟ ... و او در پاسخ تو می گوید:  

 پرواز

 « دلت را رها کن ... آن وقت می بینی در دلت هم هر شب مهمانیست، کافیست با خودت عهد ببندی که هیچ وقت زمینی نباشی »

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 1:35  توسط سید مسطبا  | 

 

<<<...هزاران چرا...>>>

هزارن چرا

بعضی ها سلام
بعضی ها امیدوارم حال بعضی ها خوب باشه و خوش و سرحال باشید
بعضی ها راستی
چرا ما آدما حتما باید همه چیزو تجربه کنیم تا باور کنیم
چرا وقتی یکی که یه راهی رو رفته میگه نرو اشتباهه قبول نمیکنیم
چرا تا خودمون کلمون به سنگ نخوره باور نمی کنیم
چرا آدم نمیخواد از تجربه دیگران استفاده کنه
چرا باید خودمون همه چیزو تجربه کنیم
چرا ازاین غرور لعنتی یه ذره کم نمی کنیم تا بتونیم
چرا این غرور بی جا اجازه نمیده ما چیز درستو انتخاب کنیم
چرا این غرور بعضی وقتا نمی ذاره به حرف دل گوش کنیم
چرا این غرور نمی ذاره بعضی وقتا یه کلمه دوست دارم بگیم
چرا این غرور فکر میکنه با گفتن یه کلمه دوست دارم خودتو کوچیک کردی
چرا فکر میکنیم یه کلمه دوست دارم آدمو ذلیل میکنه
چرا به این فکر نمیکنیم که همین کله دوست دارم می تونه جه کارایی بکنه
چرا به این فکر نمیکنیم که یه کلمه دوست دارم می تونه یه دلو به دست بیاره
چرا فکر به این فکر نمیکنیم یه کلمه دوست دارم می تونه یه دل شکسته رو آروم کنه
چرا ما آدما با این غرور لعنتی زندگی می کنیم
چرا اصلا این تو وجود ما هست
چرا چرا چرا ؟
تا به حال فکر کردید که چقدر ضربه از جانب این غرور بی جا به آدم وارد شده
چرا باید ما همیشه اسیر باشیم
چرا ما باید نتونیم به این چیزا غلبه کنیم
چرا این آدم ضعیف که هیچ چیزی نمی دونه بوسیله این غرور فکر میکنه حاکم دنیاست
چرا ما آدما درباره همدیگه نمی تونیم درست فکر کنیم
چرا ما آدما نمی تونیم درباره یکدیگه درست قضاوت کنیم
چرا ما آدما نمی تونیم وقتی کسی رو می بینیم فوری از روی قیافه و طرز لباس پوشیدن اون فرد قضاوت نکنیم
چرا ما آدما به صورت همیدیگه توجه داریم
چرا ما آدما به سیرت همدیگه نگاه نمی کنیم . راستی
چرا صورت مهمتر از سیرت شده
چرا درون افراد دیگه برا کسی مهم نیست
چرا لباس پوشین نشانه شخصیت شده
چرا طرز حرف زدن مهمتر از محتوای حرف زدن شده
چرا ما آدما نمی تونیم درباره افراد پیش داوری نکنیم
چرا ما آدما نمی تونیم بدون ذهنیت قبلی از کسی در صورتی که اونو نمی شناسیم باهاش حرف بزنیم
چرا ما وقتی یکی بهمون میگه دوست دارم باور نمی کنیم
چرا وقتی کسی دوسمون داره همش میخواییم اونو امتحان کنیم
چرا نمی تونیم دوست داشتنو بدون امتحان باور کنیم
چرا عاقبت همه این امتحان های دوست داشتنا مردودیه
چرا دوست داشتن بدون امتحان باور کردنی نیست
چرا
چرا
چرا .......
چرا و هزار تا چرای دیگه که تو مخمه و دیگه نمی تونم بگم بقیه چرا ها باشه برای بعدا
چرا باید آخر هر متن بگم خدا حافظ

 

 یا علی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 10:29  توسط سید مسطبا  | 

  
درد دلی بین خدا و بنده گنهکارش
 
  
خدایا با من قهری ...!!!
بنده ی من نماز شب بخوان که یازده رکعت است...
 -
خدایا! خستـه ام، نمـیتوانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم!
بنده ی من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان...
-
خدایا! سه رکعت زیاد است!
-
بنده ی من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو
-
خدایا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم میپرد!
-
بنده ی من! همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله...
-
خدایا! هوا سرد است و نمـیتوانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم!
-
بنده ی من! در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب میکنیم.....
بنده اعتنایی نمیکند و مـیخوابد.....
-
ملائکه ی من! ببینید من این قدر ساده گرفته ام، اما بنده ی من خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده است، او را بیدار کنید، دلم برایش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
-
خداوندا! دو بار او را بیدار کردیم، اما باز هم خوابید...
-
ملائکه ی من! در گوشش بگویید پروردگارت، منتظر توست...
-
پروردگارا! باز هم بیدار نمـیشود!
اذان صبح را مـیگویند، هنگام طلوع آفتاب است...
-
ای بنده! بیدار شو، نماز صبحت قضا مـیشود...
خورشید از مشرق سر برمـی آورد. خداوند رویش را برمـیگرداند.
ملائکه ی من! آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم؟
وای نه ... !
خدای مهربونم..... با منم قهری.....؟؟!
ولی باز هم خدا من رو می بخشد ...
و باز هم ... !
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 18:15  توسط سید مسطبا  |