تبليغاتX
ورود غربی ها ممنوع! - خموشانه

 

 

به وبلاگ خموشانه خوش آمدید                                                       لطفا تا بارگذاری تمام صفحه اندکی تحمل بفرمایید و همواره شکیبا باشید                                                      استفاده از مطالب وبلاگ در صورت عدم سرقت ادبی برای اشاعه ی فرهنگ ایرانی بلامانع است                                                        کسی میتواند از سیم خاردارهای دشمن عبور کند که در سیم خاردار نفس خویش گیر نکرده باشد . شهید علی چیت سازیان                                                 قال رسول الله  (ص) :     محبت سه تن ما را به خدا نزدیک کرده است:    علی ، فاطمه و ابناهما                                           صمت و جوع و سهر و عزلت و ذكري به دوام / نا تمامان جهان را كند اين پنج تمام                                                 تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست / راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش                                         تنها بدیم این بود که بد را بد گویم و نیک را بد نگویم - م.طایر                                                                 بر چهره پر زنور مهدي صلوات ، بر جان و دل صبور مهدي صلوات / تا امر فرج شود مهيا بفرست ، بهر فرج و ظهور مهدي صلوات                                     اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

دانشجو، تحصیل کرده و باکلاس زیاد؛

دیندار، وظیفه شناس و بافرهنگ اصلا!

قسمت اول (دانشجو)

ناراحت نشوید اگر آن بود تیتر این مطلب و اگر آنی نباشد نتیجه مطلب که شما می خواهید. زیرا این سال ها بغضی نهفته داشتم و دارم و حرف های ناگغته ای که سلسله وار با تمام وجود بر این صفحه ی مجازی جاری خواهم کرد، به این امید که دل های حقیقی مطالعه شان کنند و بکدیگر را یاری رسانند؛ برای وصال به حضرت حقیقت، یعنی پیشرفت! (همه جور پیشرفت صحیح)

قانونی شده است در این دوران. قانون نانوشته در هیچ مکتبی و حک شده بر تمام مغز ما ایرانیان بی گناه. چه؟ همین قانون "هر چی من بخواهم" دیگر! توضیح می دم...

چون بر این عقیده ام و هستیم که مهمترین کارخانه تولید تمدن و آکسفورد و کمبریج انسان ها همین خانواده ی خودمان است، پس لطفا کمی پیش برویم به عقب - و نه برگردیم که کاری عبث است-  و مشاهده کنیم؛ از ازل که ما بودیم والدین ما چه در گوشمان خواندند: «شیرتو بخور تا بزرگ شی، قوی شی، بعد دکتر شی منو خوب کنی.» و یا می گفتند: «برو مدرسه و درساتو خوب بخون تا مهندس بشی، وقتی هم که مهندس شدی کلی پول در میاری» و در ادامه: «بچه جان من این همه سال برات زحمت کشیدم! باید داشنگاه قبول بشی، اونم با رتبه بالا تا بری واسه خودت کسی بشی!!!» ... آقا (خانم) بیا بی خیال مابقی شویم. خودتان بخوانید تا آخرش را. البته ببخشید؛ جا دارد همینجا از تمام والدینی که کلمه کلیشه ای "خدمت به جامعه" را گاهی در گوشمان می خواندند و ما هم چون دکمه ی ریپیت دستگاه پخش صوت – MP3, VCD, DVD همه رقم موجود است-  تکرار می کردیم تشکر ویژه کنم و همینجا حجت را تمام کنم که عزیز من: «همه ی این حرف ها که از والدین محترم، عزیز و تاج سر مکان، نقل قول کردم خوب هستند و برای ما مفید. ولی نه عالی» . نمی خواهم با یک مقدمه طولانی خسته تان کنم، چون شما ماشالله (و ان شاالله) انسان باسوادی هستی و تا آخر سفر را رفتی و برگشتی. ولی می خواهم از شما اجازه بگیرم و در بعضی از خطوط این مطلب پیش روی کنم به گذشته بازهم.

خب دوستان. اکنون به چه چیز رسیده ایم؟ هیچ؛ حتی به "چ" ی "چیز" هم نرسیده ایم (سیاسی نیست!)، چه برسد به "چه چیز"ش و پاسخ این"چه چیز؟"

http://www.gigaimage.com/images/ln7ztuppr4wlubfhu60d.gif

http://www.gigaimage.com/images/ezhbkcu2bx3ofn5g34a.jpg

"دانشجو" اولین لغت این مطلب بود؛ پس اول دانشجو

در دانشگاه گذر می کنی و می بینی که دانشجویان محترم حتی تکلیف خود را نمی دانند. اصلا نمی دانند برای چه اینجایند؟ کلاس ها را که یا چند در میان می روند و یا جسم در کلاس و دل در غفلت اند. و اندکی هم خدا خیرشان دهد که خوب با سوال هایشان حرص آن دوگروه را در می آورند. از کلاس که بیرون می آیند در مورد تنها چیزی که فکر نمی کنند چگونگی ادامه ی این راه (تحصیل) است. ولی نه؛ به نظر من اصلا فکر نمی کنند. چون عقل شان را در کف همان خوب های والدین سپرده اند. یعنی فقط می خواهند دکتر و مهندس شوند. ولی چه دکتر و مهندسی خدا می داند. نمی خواهم قشری را متهم کنم، بلکه می خواهم همه را متهم کنم. چون اکثریت یعنی همه و اگر همه عالی بودند – و نه فقط خوب- کشور اینی نبود که الان هست. با کمال اطمینان عرض می کنم که این همه حتی یک بار به بچه هایشان درست و حسابی رضای خدا را نفهمانده اند و یا روزی نگفتندشان که فرهنگ دانشجو بودن یعنی چه و اصلا نگفتند که دانشجو یعنی جوینده ی دانش! ققط گوششان را کر کرده اند که دانشگاه، دانشگاه، دانشگاه. و حتی یکبار نشده که به اشتباه بگویند: آسایشگاه (منظور بهشت). شما که می خوانید، لطفا پاسخ دهید که آیا روزی شده پدرتان نشسته باشد و به شما شبیه این جملات را بگوید؟ «بچه جان! همه این تلاش ها را می بینی؟ همه این درس و ثروت و مقام را می بینی؟ حتی اگر ذره ای رضای خدا در آن حضور نداشته باشد، نانوی میکرونی نمی ارزد! اگر تحصیل می کنی و پول مملکت و بنده که پدرت باشم مصرف می کنی، لطفا همان میکرون مقدار فرهنگ دانشجو بودن را داشته باش که معادل است با معنی لغوی آن (جوینده ی دانش). همین یک میکرون بس است برای پیشرفت کشورت و عوض کردن اوضاع وخیم اکنون. و وصال به هدف نهایی یعنی سرافرزای مسلمان و اسلام و درپی آن رسیدن از دانشگاه به آسایشگاه...»

بوده است چنین روزی؟ نبوده است جانم. چون اگر بود اینگونه نبودیم!!!

نمی خواهم کلیشه ای نصیحت کنم – همانند بقیه – و بگویم "این کار رو بکنی خوب است و این کار رو بکنی بد". بلکه خواهش می کنم از شما فقط اندک ساعتی در این مورد که عرض شد، فکر کنید!

ادامه دارد ...

بحث دانشجو خیلی طولانی تر از این حرف هاست. چه برسد به مابقی گزینه ها که در تیتر آورده شده اند. ان شاالله این بحث را با کمک شما در قسمت های بعدی ادامه می دهیم الی ماشاالله؛

که هم شما خسته نشوید و هم حق مطلب ادا شود.

پس لطفا ابراز کنید عقایدتان را ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:11  توسط سید مسطبا  | 

رنگ پرستان رنگین دل، پس چه شدند؟

دیدیم عاملین اغتشاش را و شنیدیم سخنانشان را.
مرحوم اصلاحات را ندا زدند و کرده هایشان را ناکرده گفتند و بعضی را ندامت، افرادی را هم مقصر دانستند و فروختندشان.
عده ای می گویند: بار گران اسارت، لهجه هایشان را عوض کرده. عده ای هم می دانند اینها آفتاب پرست گونه رنگین پوست اند. بعضی هم می گویند: همین بودند که هستند؛ نه اسارت، نه بار گران و نه چیز دیگری دخیل بوده و الی هرچه خدا خواهد.
شخصا بدترین شرایط را انگار و احتمال می کنم و آن جز شکنجه نیست!
عرضم این است که هدف باید والا باشد و اگر راهش حق و حقیقت بود مانعی برای آن به اندازه ی پشه ای نمی ارزد. همان هدفی که امام داشت. همان فردی که خدایان طاغوتی را چون لجنی که مدتی زیاد سرزمین ایران محترم را بد بو و بی شکل کرده بودند، محو نموده کردند برای ما. آری که هدف حق است اینجا و آن انقلاب اسلامی است و رنگی به جز ایمان ندارد. چه حکایت ها دارد این ایمان. که آن سیاهچال های پر ناله و درد را چون بهشتی زیبا می نمایاند.
پیوندشان با مخملی ها چگونه باشد بهتر است؟
اگر مدعیان رنگ مقدس پیامبر (ص) و اهل بیت (ع) جز حق و راستی را هدف نداشتند، چرا با چند گفت و شنود مفتش ها و همان بدترین احتمال که گفتم و نیز درد اسارت و سختی محبس، اینگونه روی موش را برده اند و کنجی خلوت را برگزیده اند؟
اگر ایمان باشد و توکل مدام، تمام لشکر دنیا هم که مقابلت صف کشیده باشد باید حق را نه تنها گفت، بلکه فریاد زد. اگر ندای یا حسین (ع) می کنیم، به هدف او و قیام و جهادش هم بیاندیشیم. اگر هدف ما (حتی ذره ای هم) چون او باشد - که خود و خانواده اش را به ستیز با جور و ستم برد و آنها را مقابل چندین بسیار برابر متعددتر از سپاه خود قرار داد و جنگید و حاضر بود برای حیات دین جدش، شمشیرها و نیزه ها را پذیرا باشد - نباید مقابل احدی کرنش کرد و خم به ابرو آورد.
پس هدف این رنگ پرستان رنگین دل چه بوده که اینگونه شدند؛ شاید خود هم نمی دانند!؟
رحمت با خداست ان شاالله

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 1:37  توسط سید مسطبا  | 


قبل ار مطالعه این متن، مقدمه ای را خدمتتان عارضم.

اصول زندگی بر این است که هرچه شخصی  برای ما مهم و قابل اهمیت است بیش تر به فکر پویایی و صحت رفتار او هستیم و بیش تر  به پیشرفت مادی و معنوی او اهمیت می دهیم. لذا تا خطایی از او مشاهده می کنیم قدمی بر گوشزد آن و اصلاح آن عزیز بر می داریم و قبل از ایجاد فاجعه برای او به فکر سلامتش می افتیم. ولی اگر شخصی برای ما قابل اهیمت و ارزش دغدغه را نداشته باشد؛ انگار نه انگار می شویم. پس معنی و مفهوم انتقاد را می دانیم لذا متن زیر را که یکی از دوستان تدارک دیده اند با دیده ی روشن فکرانه مطالعه کنیم و افکار خود را به سمت بیراه سوق ندهیم.

با حرف های عاشقانه ات، زندگی را برایم آسان کن.
سید مسطبا

آقاي شجريان، شما خاك پاي كدام مردميد؟
 

كيهان / امير عاملييك حرف صوفيانه بگويم، اجازت است؟
اي نورديده صلح به از جنگ و داوري است
جناب آقاي محمدرضا شجريان استاد آواز، خوشنويسي، كلكسيونر و شايد خيلي هنرها كه بنده خبر ندارم.
ضمن احترام به هنر شما بعنوان يك هنرستا كه الحمدلله شهرستاني هستم و بدون سود جستن از هيچ ارگان و هيچ دولتي هنر را ستوده و هنرمندان در خدمت وطن را ستايش كرده ام.

بدون مقدمه در پاسخ به نامه و مصاحبه هاي حضرتعالي، مطالب ذيل را تذكر مي دهم و قضاوت را به عهده وجدان پاك مخاطب يعني مردم بزرگ ايران مي گذارم.

استاد عزيز! شما چرا همواره زخم مي زنيد در حالي كه رسالت هنرمند زخمه زدن است. با اينكه:
«اگر تو زخم زني به كه ديگران مرهم» جانا:
«قول دشمن مشنو در حق دوست»
مصاحبه با بيگانگان و ادعاي خاك پاي مردم ايران بودن قسم حضرت عباس و خود خروس است نه دم خروس! چرا شما دوست داريد همواره پز اپوزسيون بدهيد البته در جمهوري اسلامي كه مخالفت كردن جرم ندارد بلكه جايگاه و پايگاه آدم را آن طرف آب محكم مي كند. مگر با مردم بودن چه عيب و ايرادي دارد؟

مردمي كه به قول قيصر امين پور: «جلد كهنه شناسنامه هايشان درد مي كند» اين مردم هستند كه هنرمند را هنرمند مي كنند و به راستي «هنر مردمي باشد و راستي.»

چرا چهل ميليون مردم پاك را رها كنيم و به سي چهل نفر يا سيصد چهارصد نفر آشوبگر چراغ سبز نشان بدهيم؟ تا مگر انگليس و آمريكا اين پيشوايان حضرات مخملي برايمان پپسي باز كنند! امروز كه به كرم مردم و از مدد نفس مسيحايي اينها به شواليه اي مبدل شده ايد و در ناز و نعمت زندگي مي كنيد، به مردم پشت نكنيد براي خودتان بد است وگرنه مردم كه به شما و امثال شما نيازي ندارند.اين مردم كوچه و بازار بودند كه شما را به دوش گرفتند و ديگر پياده نيستيد حالا شما سواره به همه جاي دنيا سفر مي كنيد و ديگران برايتان دست تكان مي دهند. به دستهاي موازي با هم بودن احترام بگذاريد.

كجاي دنيا يك هنرمند اينقدر فخر مي فروشد و ناز مي كند؟!
به قول شاعر: «خدايا مطربان را انگبين ده»
«چو دست و پاي وقف عشق كردند
تو همشان دست و پائي آهنين ده»
به جاي غم طرب بيانگيزيد.
قول حافظ را بشنويد كه گفت و خوش گفت:
«پند عاشقان بشنو وز در طرب بازآ
اينهمه نمي ارزد شغل عالم فاني»
نازنين، عزيز!
« در اين چشمه چون ما بسي دم زدند
برفتند تا چشم بر هم زدند»

ان شاءالله سالهاي سال شاد و خرم و زنده باشيد و در هواي جانان نفسي بكشيد اما بيا!
«برگ عيشي به گور خويش فرست
كس نيارد ز پس تو پيش فرست»
راستي درگذشت امام و حماسه حضور مردم، اين عاشقان آن پيرجماران جان در تاريخ عشقبازي شمس و مولانا شگفت انگيز بود كه افشين علا گفت:
«مولوي هم اگر در آنجا بود
دامن شمس را رها مي كرد»

شما چه كرديد آيا در ايران بوديد؟ آيا آنهمه عاشق كه مثل شمع سوختند مردم نبودند؟ كدام زمزمه را سر داديد؟ پس شما خاك پاي كدام مردميد؟ مردم همين ها هستند آقا!...

هنرمند ملي يعني كسي كه همراه اكثريت ملت است نه بلندگوي اجانب اقليت. هشت سال به كشور ما با دو هزار و پانصد سال سابقه مدنيت و هنر حمله كردند هر چه بمب بود بر سرمان ريختند. شما كجا بوديد؟ چرا حقوق بشر را گوشزد نكرديد؟

«باور كنيد ديده ام آري به چشم خويش
بر دوش يك پدر پسري را كه سوخته است»

شما خاك پاي كدام مردميد؟ آيا اينهمه زن و مرد، دختر و پسر، پير و جوان مردم نيستند؟ يا شهروند درجه يك نيستند؟ يا همه عوام هستند و اشتباه مي كنند آقا اينها صداي شما را گوش نكردند؟ اينها برايتان سوت نزدند؟ هورا نكشيدند. شما در جشن هنر شيراز با آن همه فضاحت هنرنمايي! كرديد و هيچ انتقاد نداشتيد آن روزها روزهاي هنر براي هنر بود؟! اما بعد از انقلاب مثل معدود هنرمنداني- كه خوب مي شناسمشان- منتقد و سياسي شديد چرا چون براي شاه خط ننوشتن و آواز نخواندن خسارت دارد اما جمهوري اسلامي همه اش رحمت است. هنرمندي را مي شناسم كه جايزه چهره ماندگار شدن را مي گيرد و توي همان سالن به مملكت بد و بيراه مي گويد. سرپيري عشق مبارزه مخملي به سرش زده سيماي جمهوري اسلامي او را چهره مي كند و عليه سيما چرت و پرت مي گويد.نكند عاليجناب هم مردم را همان چند نفر دور خود مي دانيد تمام بزرگان و روشن فكران جهان با مردم ايران در فراق امامشان و در ايام جنگ همدردي كردند اما شما انگار نه انگار خوب عقيده آزاد است و قابل احترام كه اين شيوه شيعه و روش ولايت است. رنج من از اين جاست كه در اوج نگراني ملت از چند اخلال گر و دهان دريدگي رسانه هاي زور و زر و تزوير كه مي خواهند به چهل ميليون رودخانه به دريا ريخته حمله كنند. شيشه مي شكنند، عربده مي كشند، آدم مي كشند و مردم ملول مي شوند آنوقت شما في الفور دست به قلم و دهان به مصاحبه مي بريد و مي گشائيد كه آهاي! صداوسيما صداي مرا پخش نكنيد. اصلا مگر صاحب اختيار و همه كاره يك كنسرت خواننده آن است چرا براي گروه حق قايل نيستيد؟ اين استكبار نيست؟ درخواست شما به كدام منطق و حقيقت پايه و مايه دارد؟طبق نظر جنابعالي از كجا معلوم حافظ و سعدي راضي هستند كه شما شعرشان را بخوانيد؟ يا اگر كسي از دنيا رفت حق اعتراض او هم از بين مي رود؟ از اهل خرد سؤال كنيد مثلا كي استاد شفيعي كدكني يا سايه بزرگ گفته است شعر مرا فلان دانشگاه يا فلان تلويزيون نخواند و دكلمه نكند تازه شاعران صاحب بار و مالك انديشه هستند. به نظر سهراب وارثان خرد و روشني اند.

مولانا فرمود:
«اي برادر تو همه انديشه اي
ما بقي خود استخوان و ريشه اي»
همه مي دانند موسيقي آوازي وامدار شاعر است و هيچ شاعري با تمام مالكيت در معني تنگ نظر يا ديكتاتور نيست كه به مخاطب امر و نهي كند و خودش را از چشم و رو بيندازد. بالا رفتن از پله هاي نردبان جهان عاقبت خوشي ندارد و آنكه بالاتر رود دست و پايش سخت تر خواهد شكست. ماشاءالله اوضاع مالي كه خوب است همه جاي دنيا سفر مي كنيد خوب حق هم هست كم زحمت نكشيده ايد اما دليل نيست هر كه زحمت كشيد مغرور بشود همه مملكت برايتان فرش قرمز پهن نكرده اند كه انقلاب مخملي كنيد بقول پروين اعتصامي:

«اين دشت خوابگاه شهيدان است
فرصت شمار وقت تماشا را»
چون خواجه شيراز معتقد هستم كه:
«حرمت پير خرابات نگه داشتني است»
اما همان حافظ هم مي فرمايد:
«چون پير شدي حافظ از ميكده بيرون رو»

اميد كه صد سال عمر با بركت كنيد كه هنر خود عمر جاوداني است اما شما را به خدا اينقدر امر و نهي نكنيد و با صداي خدادادي خود به بندگان خدا فخر نفروشيد.

خواجه عبدالله مي گويد:
«مست باش و مخروش، شكسته باش و خموش كه سبوي درست را به دست برند و شكسته را بر دوش»
به راستي:
«اخلاص به چاك پيرهن نيست
اينجا دل پاره مي پسندند»
البته صداوسيما بايد تكليف خود را با شما و امثال شما كه الحمدلله زياد هم نيستيد روشن كند نمي شود كه هم معروفتان كند هم ناز بكشد هم فخر بفروشيد.

با برداشت غلط از صحبت رئيس جمهور خود را در صف عده اي قليل قرار مي دهيد و از چهل ميليون مردم فرهيخته و آگاه دوري مي كنيد.

يك مقدار به تقاضاي خود از صداوسيما فكر كنيد و تجديدنظر بفرمائيد.

نبايد در مقابل آينه اي بايستيد كه بزرگتر نشانتان دهد مولا علي عليه السلام مي فرمايد:
«زشت ترين راستي ها ستايش از خود است» ما حق نداريم براي شاد كردن چند رسانه عقده اي كه 30 سال است مي گويند: سه ماه ديگر كار انقلاب تمام است مردم را از خود برنجانيم مگر مي شود جواب چهل ميليون آدم رأي دهنده را داد و بي قانوني را باب كرد مملكت صاحب دارد قانون دارد و دور گردن كلفتي و عربده كشي تمام شده. الحمدلله
به قول نيماي نامدار: «آنكه غربال در دست دارد از پي مي آيد»
«گفتگو آئين درويش نبود
ورنه با تو گفتگوها داشتم»
با بداخلاقي و موضع گيري هاي كودكانه مردم را نسبت به هنر بدبين نكنيم با احترام به موسيقي، هنر و هنرمند نژاده و دلير با بيتي از خواجه به خدايتان مي سپارم. بمانيد و بمانيم.
ميروي و مژگانت خون خلق مي ريزد
تيز مي روي جانا ترسمت فرو ماني


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 14:9  توسط سید مسطبا  | 

سلام بر دوستان عزیز خموشانه (اینوری و اونوری؛ ولی عاشق)

نمی دانم چقدر از خموشانه می دانید؟ نمی دانم چه وقت است به خوانندگان آن ملحق شده اید؟ و اینکه نمی دانم دقیقا چه فکری در مورد من و این وبلاگ می کنید؟ و نمی دانم مجدد سر می زنید به اینجا یا خیر!؟ هرچند از اوضاع به هم ریخته ی لاگ مشخص است که نتیجه چه می شود.

هرچه هست و بود تصمیم بر چند بعدی بودن وبلاگ با هدفی مشخص داشتیم. ولی مدتی با مشکلات راه مواجه شدم. نتوانستم آنچه حق مطلب (تا اینجای کار) بوده را با وجود دو سال از شروع ادا کنم. تصمیم داشتم سال 88 سالی متفاوت برای خموشانه باشد تا بیشتر با افکار و نگارش حقیر آشنا شوید و اینکه خیال نکنید از آنهایی هستم که مطالب این و آن را فقط کپی می کنم و دیگر هیچ! ولی خوشبختانه سرم شلوغ شد. و شایدم متاسفانه. خودتان یکی را انتخاب کنید. بگذریم! مدتی هم برای انتخابات ایران اسلامی درگیر فعالیت های فرهنگی-سیاسی در خویش و محیط مجازی بودم (جایی به غیر از اینجا). اکنون هم با گذشت حدود سه ماه از پست قبلی مشغول امتحانات دانشگاه هستم. همان امتحاناتی که بنده به شخصه هویتشان را کلا قبول ندارم و درخواستی بر تغییر نحوه ی زندگی آنها (امتحانات) و نحوه نمره دهی به آنها دارم. چیزی که معضل تمام مشکلات فارغ التحصیلان است. باز هم بگذریم! این بحث ها بماند برای بعد از امتحانات!!!

پس نتیجه ی اخلاقی ما از این تراوش هایی که خواندید چیزی نیست جز وعده ای (راست یا دروغ؟) برای نو، بهتر، جذاب و مفیدتر شدن خموشانه، البته باز هم پس از اتمام امتحانات دانشگاه!

پس لطفا مجدد به خموشانه سر بزنید و با نظرات خودمانی خود توشه ی راهمان را مهیا نمایید.

یا علی ...


+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 1:26  توسط سید مسطبا  | 


نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبیـد

چه بی نشاط بـهاری که بی رخ تو رسـید


نـشان داغ دل ماسـت لاله ای که شکفت

به سـوگواری زلـف تـو ایـن بنفشـه دمیــد


بـیا کـه خـاک رهـت لالـه زار خـواهد شــد

ز بس کـه خون دل از چشـم انتظار چکیـد

.

.

.


برداشت با شما!

همین ...


+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 18:16  توسط سید مسطبا  | 

خانه سینما پاسخ دهد

اعتراض‌ها به حضور هالیوودی‏ها در تهران
Files_Upload%5C2168.jpg

با گذشت چند روز از اقدام بی‌سابقه خانه سینمای ایران در میزبانی یک هیئت هالیوودی بلند پایه، رسانه‌های ایران روزانه اظهارنظرهای گسترده درباره این موضوع را بازتاب می دهند.

به گزارش شبکه ایران، در ادامه واکنش ها به حضور هیئت هالیوودی در تهران، آیت الله مصباح یزدی نیز خواستار توضیح برای علت دعوت از هالیوودی ها شد و گفت:‌ باید علت حضور این افراد و اینکه چه کسانی از آنان دعوت کرده‌اند، مشخص شود.

هم چنین نمایندگان مجلس خواستار توضیح سه وزیر اطلاعات، امورخارجه و فرهنگ و ارشاد درباره این سفر شدند.اما رشد این اعتراضات با بی‌تفاوتی خانه سینما همراه است.

آغاز ماجرا

اگرچه این موضوع به تازگی در کانون توجهات قرار گرفته اما چنانکه بی بی سی نیز نوشته است آمریکایی‌ها 9 ماه پیش درخواست صدور ویزا کردند.

امااز روزی که خانه سینما اعلام کرد که قرار است گروهی از هالیوودی های بلندپایه مثل سید گانیس، ولیام هوربرگ، فرانک پیرسن، جیمز لانگلی، فیل رابینسن، تام پولاک و الن هرینگتن به ایران بیایند، حرف و حدیث ها شروع شد که ماموریت مسافران تهران چیست؟


مابفی متن در ادامه مطلب!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 13:3  توسط سید مسطبا  |